دیدین رو قولم بودم و بعد یه سال اومدم! اما عجب اومدنی! تا کرکره ی بلاگ رو دادم بالا دیدم به چقدر اینجا رو خاک گرفته! یا به قول محسن نامجو: بیابان را سراسر مه گرفته ست! تا چند ساعت دیگه یه دستی به سر و گوش اینجا میکشم و یه قالب مشتی مندلی میندازم روشو میام که بترکونم!
راستی از بلاگ اسکای خیلی ممنونم که مثل بلاگفا و پرشین بلاگ خودش رو نفروخت و به تعهدی که اول ثبت نامم داد که اطلاعات شخصی زو محفوظ نگه میداره پایبند موند! منم از همین تریبون بهش قول میدم کار سیاسی اینجا نکنم که باعث زخمت برو بچ گرداب نشم که بخوان پیدام کنند! کار سیاسی واسه توی سایت های خارجیه نه اینجا یا سایت های ایرانی! از طرفی هم چشم و گوش مردم دیگه باز شده و منه قطره توی این جمعیت گمم و الان دیگه همه اطلاعات سیاسیشون از من که اونجا نیستم و فقط از توی اخبار میتونم مسائل رو دنبال کنم بیشتره!
بریم سر خودمون و بگیم چیشد! گفته بودم شده باشه با پای پیاده میرم انگلیس و دنبال علم و دانش و این چیزا! اما نمیدونم چی شد که با کمک پدر عزیزم با هواپیما به جا اینکه برم انگلیس، اومدم توی استعمار انگلیس یعنی هند! نمیدونم چه جوری جرات کردم سوار هواپیما شم اما میدونم دیگه عمرا سوار شم! نه اینکه از ارتفاع بترسم، به خاطر اینکه دیگه به جای ماهی یه هواپیما، به خود کفایی کامل رسیدیم و روزی نه یکی، بلکه دو سه تا هواپیما و هلی کوپتر میزنیم زمین تا با همون قدرت مشت محکمی بر دهان استکبار جهان خوار کوبیده باشیم که تحریممون کنیم، از همه دنیا جلوتریم! اگه ایرفرانس بعد چهل سال یه هواپیماش میفته، ما روزی دو سه تا میندازیم که از قدرت های اروپایی عقب نیفتیم! خلاصه با این اوضاع جراتش رو ندارم حداقل با هواپیما بیام ایران! شده باشه سینه خیز از هند تا خود میدون آزادی میام (البته به شرطی که زیرش تونل توحید نباشه و بریزه!) ولی با هواپیما نمیام!
از ائنجایی که من نه آدم بشو هستم و نه میتونم آزارم رو به کسی نرسونم و جدا از اون از نوادگان نادر شاه هستم و بر من واجبه که ایرانی بودنم رو ثابت کنم به این هندی ها، از این بع بعد میام اینجا و صفایی که به هندی ها دادم رو مینویسم بلکه توی تلخی این روزگار ایران که از نسکافه و قهوه تلخ هم تلخ تره، شاید یکی لبخندی زد و ثواب کردیم! البته نه اینکه ایران موضوعی برای خنده نباشه ها! اصلا کلا کشور ما جوکه (یا به قول هندی ها چرتکوله هست!) عکس هایی هم که میگیرم میذارم که ببینید شبه قاره هند، اندازه و به متمدنی شبه روستاهای ایران هم نیست! تنها برتری ای که داره یه چیز عجیب و غریب واسه ما ایرانی هاست به اسم آزادی!!!
راستی سربازیمم معاف شدم و نه تنها شناسنامم رو بهداشتی نگه داشتم و مهر انتخابات نخورده و فقط مهر کوپن خورده، شخصیتم هم محترم شناختم و زیر پرچمی که وسطش آرم سیک ها (یه دین توی هنده!) هست نرفتم وایستم و الان مجبور باشم توی خیابون ها با باتوم به مردم کشورم خدمت کنم! (هرچند میرفتم هم الان انفرادی بودم و سربازیم حالا حالاها طول میکشید چون عمرا دستم رو به چیز نجسی به نام باتوم بزنم!)
حضار محترم، تشریف داشته باشید و بازم اینورا بیاید که کارتون دارم! من برم یه تمپلیت واسه اینجا بسازم و بیام!
ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز) ما هستیم!!! (تو هم همراه شو عزیز)
دارم شاخ در میارم! بابا اینجا چی داره که انقدر بازدید کننده دارم؟ من که اصول وبلاگ نویسی رو نمی رعایتم شایسته انقدر لطف نیستم... بی خیالش!
از یه منبع موسق (موثق؟! موسغ؟! موثغ؟! نمی دونم هر طوری درسته گیر نده!) بهم اطلاع دادند داداش پروندت توی اطلاعات خیلی کت و کلفت شده و اینجا رو تخته کن! یا حد اقل موضوعشو بعوض! اما از اونجایی که خیلی کلم شق میزنه و چیزیم واسه از دست دادن ندارم نه موضوع عوض می کنم و نه بی خیال میشم... فقط یه کم ملایم تر میشم... سعی میکنم با عکس حرفم رو بزنم یا آهنگ... بعدا منظورمو می فهمید... بذگریم!!!
چمد وقته بود داشتم کتاب جهان در پوست گردو از پرفسور استیفن ویلیام هاوکینگ رو می خوندم... واقعا رو مخم (؟!) راه می رفت... طی ۳ هفته یه کتاب ۲۰۰ صفحه ای رو به معنای واقعی جویدم!!! خیلی عوضم کرد ئ افسانه منو با افسانه شخصیم روبرو کرد که ازش یه جورائی فرار می کردم... از یه طرف هم زدم تو کار فیلم و دی وی دی... روزی باید ۴ تا فیلم ببینم تا خوابم ببره! دیشب داشتم reaping رو می دیدم... یه جاش رو خیلی جاها شنیده بودم ولی وقتی توی عمل دیدم که هنری با ترسش روبرو شد و دکتر به قول خودش اونو Facing with his fear کرد نشونم داد که روبرو شدن با ترس یا هر چیزی میتونه انقدر آدمو موافق و هم مسیر ترس یا موضوع فرارش کنه که توی اون موضوع حل بشه... منم با این کتاب همین حالت بهم دستیده... توی افسانه شخصیم دارم حل میشم... شاید مسخره به نظر بیاد ولی الان می خوام بعد از اینکه تکلیف سربازیم معلوم شد اگه تونستم با پول و کمک مثلا بابام از این زندان بزارم برم... اگه هم کمکم نکرد می خوام به روش Hitchhiking راه بیفتم برم به انگلیس یا ایالات متحده و درسم رو از اول شروع کنم به خوندن و توی رشته ای که فکرم رو ارضا میکنه درس بخونم... درسته من عاشق برق بودم و هستم ولی الان به حرف یکی از معلم های دوران راهنماییم رسیدم که مغز من طوری کار میکنه که یا باید ریاضیدان میشدم یا فیزیک دان... برای همین می خوام فلسفه ی فیزیک رو بخونم... توی ایران خراب شدمون اگه هم این رشته باشه آیندش تاریکه... ولی الان نمی دونم چطوری حسم رو بگم... می خوام از تموم مثلا لذت های زندگی دست بکشم و بیفتم توی تحقیق و پژوهش... از دید من تنها لذتی که الان دارم و تا آخر عمرم خواهم داشت اینه که شب تا ۳ صبح پای کامپیوتر باشم و یه آهنگ متال یا راک بذارم و پرده گوشم رو جر بدم و یه قهوه غلیظ و تلختر از زندگیم درست کنم و با شیرینی ای که سیگار نسبت به قهوه داره توی اینترنت دنبال مقاله بگردم و بخونم... حالا دارم معنی زندگی رو می فهمم... من آدمی نبودم و نیستم که بخوام از این لوس بازی های امروزی کنم و عشق و عاشقی کنم و مسئولیت یکی دیگه رو بخوام به زور تحمل کنم... من واسه این به وجود اومدم که اینطوری که الان هستم زندگی کنم... با یه قلب سنگی مثل گرانیت سیاه، به سردی یخ صفر درجه مطلق، قهوه تلخ با شیرینی ای که یه سیگار با اون همه تلخیش بعد از قهوه به آدم میده، روزی ۲۰ ساعت فکر کردن و انتقاد کردن از نظریه های این و اون، نوشیدن روان کننده مغز یعنی ویسکی و ودکا به راحتی نوشیدن یه لیوان آب احساسم شدید... فقط اینو بگم که مغز من الان خیلی مغتشش )مقتشش؟!( هست و تنها راه ارضا اون اینه که توی یه اتاق کوچیک بدون هیچ در و پنجره ای تنهای تنها باشم و زیر نور قرمز با همین لذت هایی که گفتم این زندگی تلخ رو بگذرونم در عوض با یه نتیجه گیری کلی آخر عمرم دنیا رو عوض کنم (به قول ایوان توی فیلم Ivan Almighty میگه It's time to change the world!) همه اینها بهم آرامش میده... نه اینکه زندگی آدمهای اطرافم یا دنیا که واسم هیچ ارزشی نداره رو متحول کنم تا راحت تر باشند، این دلیل اصلیم نیست... دلیل اصلیم آروم شدن فکرم و شهرت هست... آخه متولدین دی همشون یا حد اقل من جاه طلبند! خیلی قاطی کردم... خودمم نمی دونم چم شده!
هر دفعه میام بلاگ بنویسم یه نگاهی به پست های قبلیم میندازم تا اگه قول دادم موضوعی رو بمترحم، حتما بمترحمش ولی امروز یه چیزی فهمیدم... هر بار با دفعه قبلی خیلی فرق کردم... تا جایی که شک میکنم نکنه چند شخصیتی هستم؟ خودم رو نمیشناسم... امروز هم همین حس بهم دستید... چرا آدما انقدر زود می عوضند؟
چهار تا فیلم دیدم توی این مدت که اگه جرات و دل فیلم ترسناک دارین و مختون موضوع های جانبی رو میکشه و به حاشیش دقت می تونید بکنید پیشنهاد میکنم ببینید... 1408 , Number 23, Reaping, The dovinci code... البته آخریش دل و جرات نمی خواد... تا حالا Matrix ,Constantine اسطوره های فیلمی من بودند ولی حالا...
این کتابی که معرفیدم یعنی جهان در پوست گردو رو پیشنهاد میکنم نخونید... یا اگه می خونید دو تا شرط واسه خودتون بذارید... شرط اول اینکه عمیق بخونید... من هر خطش رو ممکن بود یه ساعت طول بکشه تا رد کنم... خیلی حرف واسه گفتن داره و زندگی رو عوض میکنه... من اعتمادم رو به عالم و ماده از دست دادم... شرط دومش هم اینکه گول مترجمش رو نخورید... نویسنده کتاب از دید من یه نهیلیزیسم )از عمد تلفظش رو نوشتم که فیلتر نشم( هست... نمی خوام بگم قبولش ندارم یا نه چون عقیده شخصیمه و آزادم بگم چقدر قبولش دارم... ولی مترجم محترم برای فرار از زیر تیغ سنسورشیپ مجبور بوده طوری ترجمه کنه بعضی جاها رو که هر کی ندونه یا نفهم باشه فکر کنه پرفسور هاوکینگ یه مسلمون رادیکالی هست... هر جاش حس تحریف رو دیدید حتما از اینترنت اصلش رو پیدا کنید... منم حاضرم کمکتون کنم... یه جای این کتاب یه جمله قشنگ هست که برای فرار از سنسور اینطوری ترجمه شده: جهان تماما خوددار می شود و هیچ چیز از خارج نیاز ندارد که ساعت ها را کوک کند! ولی آقای مترجم فعل های این جمله که خبری در زمان حال هست رو توی زمان گذشته ترجمه کرده... اصلش رو من پیدا کردم این بوده: جهان تماما خود دار است و هیچ چیز از خارج نیاز ندارد که ساعت ها را کوک کند... این جمله حداقل هم خوانی با جمله های قبلیش داره و متناقض نیست... من نه میگم نهیلیزیسم هستم نه اسلام گرای رادیکالی... من فقط عقل گرا هستم... روی عقلم تصمیم میگیرم... دین همونطوری که از سیاست جداست، از علم هم جداست و یه مقوله دیگست... این راز موفقیت افرادی همچون ایزاک آسیموف و آلبرت انیشتین و ادیسون هست... ولی افرادی مثل نیوتون که خودشون رو درگیر دین کردند همه چیز رو قاطی کردند و نظریه ناقص دادند... نظریه های نیوتون هیچ کدوم در مورد امواج و الکتریسیته و مغناطیس و تا حدودی نجوم و نور جواب نمیده و فقط برای مکانیک جور در میاد... ولی نظریه های افرادی مثل آلبزت انیشتین و توماس ادیسون یا ایزاک آسیموف )که این یکی اصلا یه بی دین نهیلیزیسم به تمام معناست( تماما درسته و تا حالا حتی یه مثل نقض هم نداشته... بگذریم تا ما رو بی دین معرفی نکردن و سینه دیوار اعداممون نکردن... من هم نمازام رو خوندم هم قبل از اینکه مریضیمو بفهمم روضه گرفتم هم نذرو نیاز کردم... حتی اگه وصله بی دینی بهم بچسبونند به قول ایزاک آسیموف: من که از دید شما یه آدم بی دین و خدا هستم، از دید همون خدا یه اپزیسیون هستم... پس وجود دارم...
یه چیز جالب فهمیدم... قوی ترین پردازنده CPU ای که ساخته شده و من خبر دارم ساخت اینتل هست و ۱۰ GHz فرکانس پردازشش هست و ۴ هسته هست... ولی مغز انسان در همین مقیاس سنجش ما از میلیون ها پردازنده با چندین میلیون برابر این سرعت و چندین میلیون هسته هستند... نمی خوام قدرت مغز رو بگم... اون که همه جا گفته میشه و ربطی به من که فقنی هستم نداره و به تجربی ها مربوطه... می خوام بگم انسان چقدر پیشرفت کرده که تونسته به این مقیاس هر چند کوچک مغز برسه... مسخره نمی کنم... تا۲۰-۳۰ سال پیش تو همین ایران خودمون یا تا ۷۰ سال پیش توی ایالات متحده و اروپا سریع ترین ماشین واسه محاسبات چرتکه بوده که فقط ۸ بیت داشته! پس با همین سرعت که پیش میره من امیدوارم و مطمئنم اگه دوران پیریم زنده بودم و پیریم رو دیدم، هوش مصنوعی به تکامل رسیده هم میبینم... واسه همین هم خیلی افتخار میکنم... حاضرم توی علم حل بشم تا نقش هر چند کوچکی توی پیدایش این هوش مصنوعی داشته باشم
انگار خیلی زیاد شد... پس دوباره اینو میگم که من نوشته های قبلیم رو پاک نمی کنم ولی تغییر روش میدم و سعی میکنم دیگه به سیاست گیر ندم... به قول خارجستونی ها: see you!
از وقتی کتاب بوف کور رو خوندم دیدم چقدر شبیه منه! یه کت دارم هر وقتی می پوشم یاد بوف کور می افتم! امروز می خوام دیروزم رو بنویسم ببینید زندگی من شبیه بوف کور ولی از نوع امروزیش نیست یا نه؟!
صبح با صدای بچه های مدرسه روبروی خونمون از خواب بیداریدم... یه کم تو رخت خواب با خودم کلنجار رفتم... اولین چیزی که یادم اومد این بود که دیشب چه فیلمی دیدم... آره درسته ۱۴۰۸ بود... دیدید؟ یه فیلم ترسناک... البته نه از اون ترسناک هایی که لحظه به لحظش آدم جا بخوره... اما بعد نبود (راستی یه نکته جالب که چند وقت پیش یکی دوستام بهم یاداوری کرد.... دقت کردین این فیلم یه نوع بازی با ریاضی هست؟ جمع رقم های ۱۴۰۸ رو دقت کنید... میشه ۱۳! ترموستات اتاق هتل هم دقت کردین بعضی وقت ها نشون میده؟ اگه از هم کم کنید میشه ۱۳! سال تولید اون بطری ویسکی هم با ۱۳ یه رابطه ای داره!) خیلی فیلم فلسفی و ترسناک باحالی بود... اولین فیلم ترسناکی بود که یه کم ترسوندم... البته فلسفه اون ترسوندم نه نماهاش... تا ۴:۳۰ صبح تو فکر فیلم بودم تا خوابم برده بود... رفتم یه لیوان شیر خوردم... عجب صبحونه کاملی دارم من! یه کم صدای امریکا و جلوه های ماندگار رو دیدم... خدا وکیلی اگه برنامه ای مثل این برنامه تو تلویزیون جمهوری اسلامی بود همین امروز میرفتم و رسیور رو میفروختم! شبکه 4Fun TV عجب ر بازی شده! -۱۶ این کانال امروز صبح چه حالب داد!دیگه بسمه... برم ببینم امروز میتونم سرم رو به چی بند کنم... یه ک از ویسکی خودم میزنم (Teachers) و میرم کامیوتر خودم رو روشن میکنم... یه نخ سیگار میکشم و یه کم کلم داغ میشه! حالا آمادم تا سرم رو به یه چیزی بند کنم... یادم میاد قول دادم یه قالب واسه بلاگ یکی بسازم... یه آهنگ مورد علاقم (آهنگ رونده از حمید عسگری) رو میذارم و صداش رو تا اونجایی که میشه بلند میکنم... مشقول طراحی میشم... عجب قشنگ میگه این حمید عسگری! تو فکر کشتن کشتمش! گناهش فقط این بود که یکم هرز می پرید! یهو یه اس ام اس میاد واسم... نیلوفره! دختر دایی پریا!!! این چی کارم داره دیگه؟ نوشته سلام من نیلوفرم دختر دایی پریا (چشم بسته غیب گفتی؟) امروز پریا واسه آخرین بار داره میاد ایران (به قبر بابات خندیدی که اون آلمان رفته و داره میاد!) میخواد ببینتت و اگه تونستی ساعت ۹ یا ۹:۳۰ شب یه زنگ به همین خط بزن.... بلدم چی کارت کنم... چند ماهه دارم واسه همچین روزی نقشه میکشم... مامان و بابات رو به عزات میشونم! میرم یه پک دیگه ویسکی میزنم و یه کم به قالب ور میرم و مثلا تمومش میکنم... همه تمرکزم روی ساعت ۹ هست... واسه همین گند میزنم با این قالب ساختنم! صدای مامان میاد که رفتی دانشگاه و تکلیف دو واحد موندت رو معلوم کنی؟ یهو یادم میفته عجب گند کاری ای کردم! امروز هم یادم رفت برم دانشگاه... بی خیال ناهار میشم و یاد الهه دوست دختر قبلیم میفتم! عجب دهنی ازش سرویس کردم... این دفعه نوبت پریاست که تاوان دومین دروغی که توی عمرم بهم گفته شده رو پس بده.... پس باید کاریش کنم که نفر سومی وجود نداشته باشه که جرات دروغ گفتن به من رو داشته باشه... جس میکنم سرم سبک شده! این طوری نمیشه... پک سوم رو داغ و داغ بدون هیچ مزه ای میرم بالا... بازم کمه... دو تا لیوان دیگه هم میریزم....دومین نخ سیگار هم روشن میکنم... حالا شد! همه حواسم رو جمع انتقام خونینم میکنم... باید کاری کنم که مثل الهه مرض اعصاب بگیره!بیچاره داره فکر میکنه پیش خودش الان وقت خر سواری گرفتن از منه ولی نمیدونه که من شب طوری ازش خر سواره میگیرم که توی عمرش این طوری احساس خر بودن و Jckass بودن نداشته...به قول حمید عسگری:
این بار اولی نبود که تو قلب من میموند... هرز میپرید من کشتمش... پرونده هام کامل شدن... پاکت سیگار روی عکس... گناه تازه ای نداشت فقط یه کم هرز میرید... با این همه حرف و حدیث آبروی منو میبرد... آروم و هشیار کشتمش... من توی فکر کشتن کشتمش... وقتی داشت تموم میکرد جون منو قسم میخورد... من موندم و اون خاطره های وقت اون... اما برعکس حمید من پشیمون نیستم از کشتن اون! طوری میکشمش که جون منم نتونه قسم بخوره... من یه شتر به تمام معنام... هواسم رو جمع میکنم و همه سوتی ها و آمار ها رو میذارم کنار هم... من آمادم واسه تاریخی ترین انتقام عمرمفقط یه کم سرم سبک شده... ک بعدی هم میخورم... راستی این چندمین گ بود؟ یه لباس آستین کوتاه میوشم و میرم توی پارک... ساعت ۹ شده... یه زنگ میزنم به نیلوفر... به رو خودم نمیارم... باهاش یه کم Love میترکونم.... وسط حرفم تیکه هام هم میندازم... تهدید میکنم... عمل میکنم... جرات نداره گوشی رو روم قطع کنه... یه زنگ به بابای مثلا سیدش میزنم... عجب سید ها بی ادب شدند... فحش میده... من جوون ترم و کلم هم داغه و ۴ تا میذارم روش و طوری جئاب میدم که خودم هم پشیمون میشم... احسان دوست پسر حدیدش زنگ میزنه... از اونم خر سواریمو میگیرم... یه زنگ به پگاه خواهرش میزنم... زندگی فامیلشونو از هم میاشونم... یاد آهنگ جولیت میفتم... وقتی با مهربونی همه دنیا میشه رنگی... چرا با سر نوشت میجنگی... سرنوشت هر چی که باشه روی پیشونیت نوشته.... چرا داری با دنیا میجنگی... آینه چرا هنوز شکسته ای... از پشچ و تاب روزگار چرا بی سبب نشسته ای... چه حالی دارم... انگار موتورولا دوبل ترکوندم... وسط پارک بلند بلند میخندم...آره قلب من از سنگ شده... انتقامی گرفتم که یه خونواده که چه عرض کنم... یه فامیل از هم پاشید! موبایلم زنگ میخوره... قسمم میده دیگه دست از سرش بردارم... کسی که دنبال انتقام از اون پست فطرت بود داره به حالش گریه میکنه و دلش واش سوخته... داره قسمم میده ولی نمیدونه از شتر هم بدترم... طوری نابودش میکنم که انگار از اول خلقت این گورخر وجود نداشته! هچب فازی داد امروز... مثل بوف کور تیکه تیکش کردم و انداختم تو گونی! صداش رو مثل ۱۴۰۸ روی گوشیم نگه داشتم... صدای التماس ها... صدای هق هق گریه های خودش و فامبلش... صدای بی ادبی های آقا سید بی ادب... صدای دختر دایی بد دهنش... صدای احسان دختر ندیده سگ حزب الهی! این صدا های نا مفهومک و با گریه و زاری واسه من بروفن اعصابه! این است سزای بازی با دم شیر!
قاطی شدین نه؟ خودمم قاطی ام.... یکی کمکم کنه!فقط اینو میدونم که اینجوری زندگی کردن چه حالی میده! تا آخر عمر مجردی این طوری حال میکنم! برم ببینم دنیا دست کیه... دیگه ساعت ۳ صبحه!
اگه تونستین فیلم ۱۴۰۸ و کتاب بوف کور رو حتما بخونید و ببینید!
منم یه آدم معمولی هستم به نام مستعار آشول
متولد 26 دسامبر 1985 یا به ایرانی5 دی 1364 هستم... دیگه اینکه در مورد
تحصیلاتم، یه مدرک کاردانی برق قدرت دارم که فعلا گذاشتم در کوزه آبشو می خورم
و الان هم دانشجوی فناوری اطلاعات هستم توی هند... طراحی سایت و قالب وبلاگ و
این چیزها هم کسی خواست در اسرع وقت در خدمتیم