سلام به همگی!
دارم شاخ در میارم! بابا اینجا چی داره که انقدر بازدید کننده دارم؟ من که اصول وبلاگ نویسی رو نمی رعایتم شایسته انقدر لطف نیستم... بی خیالش!
از یه منبع موسق (موثق؟! موسغ؟! موثغ؟! نمی دونم هر طوری درسته گیر نده!) بهم اطلاع دادند داداش پروندت توی اطلاعات خیلی کت و کلفت شده و اینجا رو تخته کن! یا حد اقل موضوعشو بعوض! اما از اونجایی که خیلی کلم شق میزنه و چیزیم واسه از دست دادن ندارم نه موضوع عوض می کنم و نه بی خیال میشم... فقط یه کم ملایم تر میشم... سعی میکنم با عکس حرفم رو بزنم یا آهنگ... بعدا منظورمو می فهمید... بذگریم!!!
چمد وقته بود داشتم کتاب جهان در پوست گردو از پرفسور استیفن ویلیام هاوکینگ رو می خوندم... واقعا رو مخم (؟!) راه می رفت... طی ۳ هفته یه کتاب ۲۰۰ صفحه ای رو به معنای واقعی جویدم!!! خیلی عوضم کرد ئ افسانه منو با افسانه شخصیم روبرو کرد که ازش یه جورائی فرار می کردم... از یه طرف هم زدم تو کار فیلم و دی وی دی... روزی باید ۴ تا فیلم ببینم تا خوابم ببره! دیشب داشتم reaping رو می دیدم... یه جاش رو خیلی جاها شنیده بودم ولی وقتی توی عمل دیدم که هنری با ترسش روبرو شد و دکتر به قول خودش اونو Facing with his fear کرد نشونم داد که روبرو شدن با ترس یا هر چیزی میتونه انقدر آدمو موافق و هم مسیر ترس یا موضوع فرارش کنه که توی اون موضوع حل بشه... منم با این کتاب همین حالت بهم دستیده... توی افسانه شخصیم دارم حل میشم... شاید مسخره به نظر بیاد ولی الان می خوام بعد از اینکه تکلیف سربازیم معلوم شد اگه تونستم با پول و کمک مثلا بابام از این زندان بزارم برم... اگه هم کمکم نکرد می خوام به روش Hitchhiking راه بیفتم برم به انگلیس یا ایالات متحده و درسم رو از اول شروع کنم به خوندن و توی رشته ای که فکرم رو ارضا میکنه درس بخونم... درسته من عاشق برق بودم و هستم ولی الان به حرف یکی از معلم های دوران راهنماییم رسیدم که مغز من طوری کار میکنه که یا باید ریاضیدان میشدم یا فیزیک دان... برای همین می خوام فلسفه ی فیزیک رو بخونم... توی ایران خراب شدمون اگه هم این رشته باشه آیندش تاریکه... ولی الان نمی دونم چطوری حسم رو بگم... می خوام از تموم مثلا لذت های زندگی دست بکشم و بیفتم توی تحقیق و پژوهش... از دید من تنها لذتی که الان دارم و تا آخر عمرم خواهم داشت اینه که شب تا ۳ صبح پای کامپیوتر باشم و یه آهنگ متال یا راک بذارم و پرده گوشم رو جر بدم و یه قهوه غلیظ و تلختر از زندگیم درست کنم و با شیرینی ای که سیگار نسبت به قهوه داره توی اینترنت دنبال مقاله بگردم و بخونم... حالا دارم معنی زندگی رو می فهمم... من آدمی نبودم و نیستم که بخوام از این لوس بازی های امروزی کنم و عشق و عاشقی کنم و مسئولیت یکی دیگه رو بخوام به زور تحمل کنم... من واسه این به وجود اومدم که اینطوری که الان هستم زندگی کنم... با یه قلب سنگی مثل گرانیت سیاه، به سردی یخ صفر درجه مطلق، قهوه تلخ با شیرینی ای که یه سیگار با اون همه تلخیش بعد از قهوه به آدم میده، روزی ۲۰ ساعت فکر کردن و انتقاد کردن از نظریه های این و اون، نوشیدن روان کننده مغز یعنی ویسکی و ودکا به راحتی نوشیدن یه لیوان آب احساسم شدید... فقط اینو بگم که مغز من الان خیلی مغتشش )مقتشش؟!( هست و تنها راه ارضا اون اینه که توی یه اتاق کوچیک بدون هیچ در و پنجره ای تنهای تنها باشم و زیر نور قرمز با همین لذت هایی که گفتم این زندگی تلخ رو بگذرونم در عوض با یه نتیجه گیری کلی آخر عمرم دنیا رو عوض کنم (به قول ایوان توی فیلم Ivan Almighty میگه It's time to change the world!) همه اینها بهم آرامش میده... نه اینکه زندگی آدمهای اطرافم یا دنیا که واسم هیچ ارزشی نداره رو متحول کنم تا راحت تر باشند، این دلیل اصلیم نیست... دلیل اصلیم آروم شدن فکرم و شهرت هست... آخه متولدین دی همشون یا حد اقل من جاه طلبند! خیلی قاطی کردم... خودمم نمی دونم چم شده!
هر دفعه میام بلاگ بنویسم یه نگاهی به پست های قبلیم میندازم تا اگه قول دادم موضوعی رو بمترحم، حتما بمترحمش ولی امروز یه چیزی فهمیدم... هر بار با دفعه قبلی خیلی فرق کردم... تا جایی که شک میکنم نکنه چند شخصیتی هستم؟ خودم رو نمیشناسم... امروز هم همین حس بهم دستید... چرا آدما انقدر زود می عوضند؟
چهار تا فیلم دیدم توی این مدت که اگه جرات و دل فیلم ترسناک دارین و مختون موضوع های جانبی رو میکشه و به حاشیش دقت می تونید بکنید پیشنهاد میکنم ببینید... 1408 , Number 23, Reaping, The dovinci code... البته آخریش دل و جرات نمی خواد... تا حالا Matrix ,Constantine اسطوره های فیلمی من بودند ولی حالا...
این کتابی که معرفیدم یعنی جهان در پوست گردو رو پیشنهاد میکنم نخونید... یا اگه می خونید دو تا شرط واسه خودتون بذارید... شرط اول اینکه عمیق بخونید... من هر خطش رو ممکن بود یه ساعت طول بکشه تا رد کنم... خیلی حرف واسه گفتن داره و زندگی رو عوض میکنه... من اعتمادم رو به عالم و ماده از دست دادم... شرط دومش هم اینکه گول مترجمش رو نخورید... نویسنده کتاب از دید من یه نهیلیزیسم )از عمد تلفظش رو نوشتم که فیلتر نشم( هست... نمی خوام بگم قبولش ندارم یا نه چون عقیده شخصیمه و آزادم بگم چقدر قبولش دارم... ولی مترجم محترم برای فرار از زیر تیغ سنسورشیپ مجبور بوده طوری ترجمه کنه بعضی جاها رو که هر کی ندونه یا نفهم باشه فکر کنه پرفسور هاوکینگ یه مسلمون رادیکالی هست... هر جاش حس تحریف رو دیدید حتما از اینترنت اصلش رو پیدا کنید... منم حاضرم کمکتون کنم... یه جای این کتاب یه جمله قشنگ هست که برای فرار از سنسور اینطوری ترجمه شده: جهان تماما خوددار می شود و هیچ چیز از خارج نیاز ندارد که ساعت ها را کوک کند! ولی آقای مترجم فعل های این جمله که خبری در زمان حال هست رو توی زمان گذشته ترجمه کرده... اصلش رو من پیدا کردم این بوده: جهان تماما خود دار است و هیچ چیز از خارج نیاز ندارد که ساعت ها را کوک کند... این جمله حداقل هم خوانی با جمله های قبلیش داره و متناقض نیست... من نه میگم نهیلیزیسم هستم نه اسلام گرای رادیکالی... من فقط عقل گرا هستم... روی عقلم تصمیم میگیرم... دین همونطوری که از سیاست جداست، از علم هم جداست و یه مقوله دیگست... این راز موفقیت افرادی همچون ایزاک آسیموف و آلبرت انیشتین و ادیسون هست... ولی افرادی مثل نیوتون که خودشون رو درگیر دین کردند همه چیز رو قاطی کردند و نظریه ناقص دادند... نظریه های نیوتون هیچ کدوم در مورد امواج و الکتریسیته و مغناطیس و تا حدودی نجوم و نور جواب نمیده و فقط برای مکانیک جور در میاد... ولی نظریه های افرادی مثل آلبزت انیشتین و توماس ادیسون یا ایزاک آسیموف )که این یکی اصلا یه بی دین نهیلیزیسم به تمام معناست( تماما درسته و تا حالا حتی یه مثل نقض هم نداشته... بگذریم تا ما رو بی دین معرفی نکردن و سینه دیوار اعداممون نکردن... من هم نمازام رو خوندم هم قبل از اینکه مریضیمو بفهمم روضه گرفتم هم نذرو نیاز کردم... حتی اگه وصله بی دینی بهم بچسبونند به قول ایزاک آسیموف: من که از دید شما یه آدم بی دین و خدا هستم، از دید همون خدا یه اپزیسیون هستم... پس وجود دارم...
یه چیز جالب فهمیدم... قوی ترین پردازنده CPU ای که ساخته شده و من خبر دارم ساخت اینتل هست و ۱۰ GHz فرکانس پردازشش هست و ۴ هسته هست... ولی مغز انسان در همین مقیاس سنجش ما از میلیون ها پردازنده با چندین میلیون برابر این سرعت و چندین میلیون هسته هستند... نمی خوام قدرت مغز رو بگم... اون که همه جا گفته میشه و ربطی به من که فقنی هستم نداره و به تجربی ها مربوطه... می خوام بگم انسان چقدر پیشرفت کرده که تونسته به این مقیاس هر چند کوچک مغز برسه... مسخره نمی کنم... تا۲۰-۳۰ سال پیش تو همین ایران خودمون یا تا ۷۰ سال پیش توی ایالات متحده و اروپا سریع ترین ماشین واسه محاسبات چرتکه بوده که فقط ۸ بیت داشته! پس با همین سرعت که پیش میره من امیدوارم و مطمئنم اگه دوران پیریم زنده بودم و پیریم رو دیدم، هوش مصنوعی به تکامل رسیده هم میبینم... واسه همین هم خیلی افتخار میکنم... حاضرم توی علم حل بشم تا نقش هر چند کوچکی توی پیدایش این هوش مصنوعی داشته باشم
انگار خیلی زیاد شد... پس دوباره اینو میگم که من نوشته های قبلیم رو پاک نمی کنم ولی تغییر روش میدم و سعی میکنم دیگه به سیاست گیر ندم... به قول خارجستونی ها: see you!